تاریخ ارسال:س, 1396/08/02 - 22:38 شناسه: 1361

ماهیت دنیا

نویسنده/ سخنران: 
دنیا
خب ماهیت دنیای در گذر بودن است و آنچه را دیری نپاید دلبستگی نشاید این پستش دو روز زیبائیش دو روز پولداریش دو روز همینکه مرض مرگ پیدا شد قبل از مُردن آ بعد از مُردن که هیچی قبل از مُردن مرض مرگ بر ما حاکم شد

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکيلُ وَ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصير وَ اُفَوِّضُ اَمْری اِلَی اللَّهِ اِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ.

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الْحُجَّة بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَة وَفی کُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً.

اذان و اقامه عمر

ما اذان و اقامه داریم بدون نماز و یه نماز داریم بدون اذان و اقامه اذان و اقامه بدون نماز وقتی است که ما متولد میشیم تو گوش راستمون اذان میگن تو گوش چپمون اقامه میگن ولی نمازی در کار نیست هیچ نمازی در کار نیست وقتی مُردیم نماز میخونن ولی اذان و اقامه در کار نیست میگیم مردم این اذان و اقامه مال اون نماز یعنی تا که به دنیا می آئیم اذان و اقامه را میگن میگن نمازتو می آئیم می خونیم فاصله زندگی ما فاصله بین اذان و اقامه ولی نماز واقعاً گذراست واقعاً به شب که می خوابیم تا صبح که میشه از خواب بیدار می شیم یه تیکه از عمرمون کنده شده صبح تا شب یه تیکه دیگه کنده میشه مثل یخ آب میشه  الفرصه تمرّ مرّ السّحاب (نهج البلاغه حکمت 21)؛ فرصت ها مثل ابر می گذره کودک بودیم یه دفعه جوان شدیم جوان شدیم جوان شدیم یه دفعه میانسال شدیم میانسال شدیم دندان های آسیابمون ریخت و ناگهان بانکی برآید خواجه مُرد چونکه می گذرد ارزش ندارد این جوانی و این زیبایی که ما خودمون را با زیبایی و جوانی آلوده به گناه می کنیم این درگذر پس فردا این موها سفید میشه این گونه ها چوروک توش می افته این دندان ها مصنوعی میشه این قامت احتیاج به عصا پیدا می کنه پس این چهار روز جوانی را ما آلوده به گناه نکنیم پول داشتنشم همین طور خب اولین خصوصیت این دنیا اینکه به شدت درگذر امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ فرمودند: (نَفَسُ المَرْءِ خُطاهُ إلی أجَله (نهج البلاغه، حکمت 74)

 هر نفسی که ما می کشیم یه قدم است به سوی مرگ من یه وقتی حساب کردم جوان ها در هر دقیقه ای 25 بار نفس می کشند پیرها 20 بار نفس می کشن و حساب کردم در شبانه روز جوان ها 36 هزار قدم به سوی مرگ برمی دارند.

حرکت به سوی مرگ

این تعبیر حضرت علی ـ علیه السلام ـ 36 هزار قدم یعنی عزیزان من مهم ترین سرعتی که ما تو زندگی داریم سرعت به سوی مرگ است همه این چیزهایی که در دست ماست چند روزه بودنش شما شنیدید من تو شهر اصفهان زیاد دیدم و استان اصفهان زمان قدیم مخصوصاً ما می رفتیم تو سلمانی می دیدیم تو سلمونی نوشته این نیز بگذرد می رفتیم از خیابون بگذریم دیدیم که دم کوچه نوشته رو کاشی ها این نیز بگذرد میگن داستانی دارد داستانش این بود که پادشاهی بزرگان مملکت را جمع کرد عارفان، سالکان و عالمان را جمع کرد گفت من میخوام یه چیزی رو انگشترم بنویسم که وقتی به اوج قدرت میرسم مغرور نشم و وقتی که شکست میخورم خودم را نبازم افسرده نشم هر کسی چیزی گفت یه سالک عارفی گفت بنویس این نیز بگذرد رو انگشترش نوشت این نیز بگذرد وقتی که رو تخت می نشست تو فکرش بود که این تخت نشینی می گذرد اگر از پادشاهان گذشته نگذشته بود به من نمی رسید و از من نیز می گذرد و به دیگران می رسد یه کسی اومد در خونه یه مردی گفت آقا گفت بله گفت اجازه بده تو این مسافرخانه من بخوابم گفت اینجا مسافرخانه نیست گفت پس چیه گفت خونه منه گفت قبل از تو خونه کی بوده گفت خونه پدرم گفت قبل از پدرت گفت خونه پدربزرگم گفت بعد از تو مال کی می شود گفت مال فرزندانم و دامادهایم گفت پس بدبخت مسافرخانه است مسافرخانه است من تو شهر بابک یه خانه خان هست هنوز هم دیدنی است.

بعضی از عزیزان نور چشمان که تو مجلس هستند یه وقت آمدند شهر بابک من بردم نشونشون دادم خانه خان را برید ببینید خانه است واقعاً این خانه های آپارتمانی قوطی کبریت است خانه زندگی نیست یعنی همه چیز تمدن قبل ننگین و پست خانه سازی تمدن قبلم ننگین و پست مثل کبریت بدون آسمان بدون فضا بدون سبزه و با دغدغه های بسیار ایناییکه تو خانه های آپارتمانی هستند یا پیوسته تحت مزاحمت هستند یعنی اون بالا میدون قدم میزنن اینا آزرده هستند یا دغدغه مزاحمت دارند به بچه اشون میگن ندو زیریا خوابن ولی خانه ها خانه های قدیم همون خانه های سنت اسلامی خانه خان ساخته میشه تو شهر بابک و تو شهر بابک یه عالمی بوده به نام شیخ احمد نجفی این شیخ احمد نجفی از نجف اومده بوده و صاحب نفس بوده صاحب مقامات و کرامات بوده وقتی که میاد تو شهر بابک چند روزی بیشتر نمی گذره که مردمی که شرابخوار بودن توبه می کنند بعضی از زنان بدکاره توبه می کنند سحر غیر از محرم و ماه رمضان سحر غیر محرم و ماه رمضان دیگه تو مسجد جایی برای نماز جماعت نبوده مردم هجوم میارن خدا می دونه اگه اون نعمت را خدا از ملت مسلمان نگرفته بود یعنی خدا که نمی گیره زمینه های این نعمت در مردم بود چه انقلابی به وجود می آورد شیخ احمد نجفی انقلاب معنوی ولی خدا لعنت کنه رضاشاه را دستور داده بود ایشون را اینطور که تو نظرم است به دستور رضاشاه ایشون به گونه ای مسموم شد و به شهادت رسید و قبر شریفشونم تزر جون یزد وقتی که خانه خان ساخته میشه خانه با شکوه که هنوز هم شکوهمند دعوت می کنه خان از شیخ احمد نجفی که بیاد بره منبر مردم شهر بابک میگه نمی دونیم شیخ احمد قبول می کنه تو خانه خان بره منبر یا نه ولی می بینند که شیخ احمد قبول کرد جمعیت نشستند شیخ احمد با اون نفسش رفت منبر یه نگاهی به کاخ کرد چقد زیبا شکوهمند یه نگاهی هم به خان کرد گفت: این کاخ این شعر مال افسر سبزواری است این شعر را خواند گفت:

این کاخ که می بینی گاه از تو گاه از من                جاوید نمی ماند خواه از تو خواه از من

این ساختمان ها نمیمونه اینا در گذر این شعر آنچنان در مردم شهر بابک اثر کرده بود در مستعینش که تا مدت ها وقتی که بعضی ها خانه می ساختند رو کاشی خانه اشون می نوشتند:

این کاخ که می بینی گاه از تو گاه از من                جاوید نمی ماند خواه از تو خواه از من

گذرا بودن دنیا

خب ماهیت دنیای در گذر بودن است و آنچه را دیری نپاید دلبستگی نشاید این پستش دو روز زیبائیش دو روز پولداریش دو روز همینکه مرض مرگ پیدا شد قبل از مُردن آ بعد از مُردن که هیچی قبل از مُردن مرض مرگ بر ما حاکم شد بیشتر از ثلث مالمون دیگه نمیتونیم وصیت کنیم یعنی هنوز نمرده مالکیت و اختیار تام را از دست می دهیم هنوز نمرده اگر وصیت کردیم فلان مسجد را بسازید فلان حسینیه را تعمیر کنید به فقرا کمک کنید اگر بیشتر از ثلث مالمون باشه میگن نمیشه اجرا کرد مگر اینکه ورثه اجازه بدهند ورثه هم که الحمدلله اونقدر عالیقدر هستند که یه ریالشم معلوم نیست اجازه بدهند یه ریالشم معلوم نیست اجازه بدهند این دنیای درگذر نه حسد داره نه غرور داره نه غم خوب دقت کنید وقتی که این نعمت دو روزه به یه کسی رسیده و دو روز دیگه نیست امروز مدیر کل وقتی که رئیس جمهور عوض شد دیگه مدیر کل نیست وقتی که استاندار عوض شد دیگه این دیگه حسد نداره این میز دو روزه این میز دو روزه غرور نداره.

آقای قرائتی می فرمود خدا حفظش کنه می گفت با یک تلفن پست من بند هست یک تلفن که به من بگن آقای قرائتی از نهضت سوادآموزی تو رو برت داشتیم همین این پست دیگه غرور نداره و غمم نداره این دنیا دو روزه که این چنین درگذره اگه نعمتی از دست ما رفت غصه هم نداره یکی از خصوصیات دیگر دنیا خصوصیت دوم دنیا که همان پدیده گذرا بودنش این هم تغیر در این دنیاست

عالم آخرت عالم ثابت

عالم آخرت عالم ثابت خدا قسمت هیچ کس نکنه که به جهنم بره قرآن میگه: «لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيي»؛ (طه: 74) نه مرگی درش هست نه زنده شدن ثابت ثابت یه آتش ثابت و یه موجودات ثابت که این موجودات ثابت از آتش نمیمیرن مثل این دنیا نیست که یه کسی بگه چهار ساعت تو آتش بسوزم میمیرم راحت میشم دو دقیقه می سوزم راحت میشم نه موجود ثابت آتش هم ثابت یه عمر فقط می سوزد نه میمیرد و نه زنده می شود مثل این دنیا نیست که بمیرد و زنده شود ثابت ثابت در بهشتش هم نعمت ها ثابت است در بهشت دیگه خزانی وجود نداره زمستانی وجود نداره که میوه ها از دست بره پیری وجود نداره که حورالعین اونجا مثل اینجا پیر بشه اینجا زن ها پیر می شوند شوهرانشون بعضی ها تو استان کرمان نه شهرهای دیگه میرن یه زن جوان می گیرن میگن که خب این پیر شده اونجا اینطوری نیست اونجا خدا قسمت کنه همه کسانی که برا امام حسین اشک ریختن اونجا برن تو بهشت وقتی که رفتن تو بهشت نعمت ها ثابت حورالعین ثابت میوه ها ثابت حورالعین پیری نداره میوه ها خزان نداره

دنیا دار تغییر

این دنیا دار تغیر است اول سال تحویل که میشه میخونیم (یا مقلب القلوب و الأحوال)؛ قلب ها تغییر می کنه قلب یه وقت عاشق یه وقت مبغض میشه یه کسی رو دوست داره بعد یه کسی را باهاش دشمن میشه یه کسی را باهاش دشمنه بعد باهاش دوس میشه أحوال هم دگرگونه یکی عاقل است دیوونه میشه دیوونه عاقل میشه مریض سالم میشه سالم مریض میشه عزیز ذلیل میشه ذلیل تو چاه افتاده است یوسف مصر میشه قدرتمند ضعیف میشه ضعیف قدرتمند میشه از خصوصیات ماهوی این دنیا تغیر است که اینا هم باید ازش درس بگیریم هم باید بهش توجه بکنیم اینم نقش تربیتی عظیمی داره حالا من بعضی از نمونه هاشو بگم گاهی وقت ها تغیرها هم چقد سریع و چقد عظیم است تغییرها یه کسی از شخصیت های دوران بنی عباس میگه من داشتم دفتر امور مالی هارون الرشید را می دیدم یکجا رسیدم دیدم نوشته چند صد هزار دینار به عنوان هدیه به جعفر برمکی داده شد میگه اینو خوندم الله اکبر چند صد هزار دینار به جعفر برمکی داده شد میگه ورق زدم ورق زدم دیدم یک جا هم نوشته چند درهم خرج حصیر شد که با این حصیرها جنازه جعفر برمکی را بسوزانیم میگه حساب کردم ببینیم چند روز تفاوت قضیه است دیدم چهار روز بین چند صد هزار دینار که از دربار بهش هدیه دادند اینقدر محبوب بوده چهار روز بعدش مورد غضب هارون الرشید قرار گرفته اونقدر مورد غضب قرار گرفته که دیگه کفنش هم نکردند به خاکش هم نسپردند فقط از بیت المال چند نقره دادند حصیر خریدند بدنشو سوزاندند ببینید تغییر دنیا تغیر دنیا از این زودتر هم داریم أمر لیس یعقوب لیس صفاری که ظاهراً همین حوالی شکل گرفته حکومتش کرمان و سیستان بلوچستان رفت آسیای میانه با امیر احمد سامانی بجنگد ارتش ارتش یعقوب لیس صفاری شاید بیش از صد هزار صد و بیست هزار بود بیابون را پر کرده بود ارتش امیر احمد سامانی که مرد خوبی هم بود دوازده هزار نفر بود امیر احمد سامانی گفت (توکلت علی الله) یعقوب لیس صفاری را خان سالار خان سالار یعنی رئیس سفره آشپزخانه آمد گفت حضرت یعقوب صفاری اجازه می فرمایید سفره ارتش را بکشیم گفت نه تو چند لحظه کار این اندک را کار این گروه اندک را می سازیم اینارو تو چند لحظه می کُشیم بعد می آییم سفره می اندازیم می خوریم حسابی ناهار می خوریم تو چند دقیقه اینارو می کُشیم پیروز می شیم می آییم ناهار می خوریم حسابی بعدش هم استراحت می کنیم گفتند پس طبل را بنوازید طبل را نواختند آماده باش جنگ یعقوب لیس صفاری با غرور سوار اسبش شد اسبش هم با سرعت بردش وسط دشمن تا که برد وسط دشمن گرفتند تو اسیرش کردند این صد هزار یا صد و بیست هزار نیرو گفتند حالا ما چه کار کنیم ما که پادشاه نداریم اگر بجنگیم پیروز هم بشیم ما پادشاه نداریم که، اینا عقب نشینی کردند در حقیقت امیر احمد سامانی پیروز شد یعقوب لیس صفاری را بردنش تو اصطبل نه توی مهمون خونه تو اصطبلی که حیوانات بود با دست بسته گفت گرسنمه توی سطل نه توی بشقاب براش غذای وامونده بود از جایی ریختن گفتن بخور گفت دستام بسته است دستامو باز کنید اون سرباز گفت حالا میرم کارد میارم که طناب دستتو ببرم بتونی غذا بخوری رفت که کارد بیاره طناب را ببره یه سگی اومد سرشو تو سطل کرد شروع کرد خوردن این چخش کرد بند سطل افتاد به گردن سگ سطل برداشت برد یعقوب لیس صفاری خندید اون سرباز گفت برا چی میخندی گفت همین چند دقیقه پیش رئیس آشپرخونه به من گفت سیصد شتر اسباب آشپزخانه تورو حمل می کنند سیصد شتر اسباب آشپزخانه را حمل می کنند حالا کارم به جایی رسیده تو این چند دقیقه که غذای منو سگ برد و خندید گفت چرا میخندی یعقوب لیس گفت کارم از گریه گذشته است باید بخندم دنیا اینچنین در معرض تغیر است حالا دنیای اینطوری غرور داره غم داره خودباختگی داره دلبستگی داره که ان شاء الله روزهای دیگه میگم که چگونه این دنیاشناسی از قضیه کربلا شناخته شد و شناخته می شود عزیزان من دستگاه امام حسین ـ علیه السلام ـ دستگاه عجیبی باید ان شاء الله با اخلاص وارد بشیم و همه چیزش حساب هست اشکش سیاه پوشیش غذا دادنش تو جلسه خدمت کردنش سیدمحمد دعائی یه صلوات بفرستید.

ذکر مصیبت

این مقدمه ذکر مصیبتم باشه سیدمحمد دعائی از علمای قدیم یزد بودند چاووش بودند چاووش بودند یعنی چه؟ زمان قدیم کاروان های منسجم امروز نبود که به کربلا و مکه و اینا می برند ایشون چاووش بودند تو کوچه  های یزد می خوندن هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله مردم می اومدن می گفتند اوناییکه پول داشتن کی کجا باید بیایم که بریم کربلا ایشون می گفتند مثلاً روز جمعه فلان میدان همه با الاغ بی ادبی میشه با اسب و شتر اینها می رفتن برا کربلا ایشون فرموده بودند تو این سفرهایی که من به کربلا رفتم تو یه سفر سه تا حادثه عجیب اتفاق افتاد یک: وقتی که می خواستیم بریم کربلا یه میرزا جعفر هیزم شکن بود اومد به ما گفت که ما که پول نداریم بریم کربلا ما باید بریم همون هیزم شکنیمونو بکنیم رفت تو بیابون دنبال جمع کردن هیزم قافله حرکت کرد قافله کربلا مردم زیادی هم دنبال قافله می اومدن قافله را بدرقه کنند.

زائر امام حسین علیه السلام

ایشون میگن یه دفعه رسیدیم به میرزا جعفر هیزم شکن که داشت هیزم جمع می کرد تا که دید قافله داره میره به سوی کربلا دست گذاشت رو سینه اش گفت السلام علیک یا أباعبدالله در همین هنگام مردمی که اومده بودند بدرقه بکنند قافله آقا امام حسین را یه نفرشون دید که بند زین اسب یه زائر امام حسین شل شده این رفت زیر شکم اسب این بند سفت کرد و گفت اگه این بند شل باشه این زائر آقا امام حسین اسب وقتی که تند بره این زائر می افته رو زمین بله از زیر شکم اسب که گفت خدا آقاجون امام حسین ما هم لیاقت نداریم بیائیم کربلا ولی بند یه زائر آقا امام حسین را سفت کردیم قافله حرکت کرد خدا حفظ کنه یکی از عزیزان و نور چشمان منو یه بار بُردن چک چک یک جایی هست نزدیک یزد هنوز هم محل زرتشتی هاست کعبه زرتشتی هاست یعنی زرتشتیان سرتاسر عالم سالی ده روز می آیند اینجا به عنوان حج ایشون آسیدمحمد دعائی میگن قافله حرکت کرد قافله کربلا رسید به این محلی که هشتاد خانواده زرتشتی درش زندگی می کردند یکی از زائران امام حسین گفت اینجا خوبه یه مقداری من هیزم بخرم اگه وسط راه خواستیم آش بپزیم هیزم داشته باشیم رفت از یکی از این زنان زرتشتی یه مقدار هیزم خرید و پولشو داد شوهر این زن زرتشتی رسید گفت چیکار کردی گفت هیچی هیزم فروختم پولشو گرفتم گفت بد کاری کردی پول گرفتی. گفت چرا؟ گفت ما مسلمان نیستیم شیعه نیستیم ولی این قافله قافله امام حسین هست کاش پولشو نمی گرتفی ما تو این قافله شریک باشیم گفت حالا چه کار کنم مَردِه گفت من میرم پولو پس میدم به اون زائر پول گرفت از زنش اومد به اون زائر پس داد آقای دعائی میگه قافله ما رسید کربلا خدا را قسم میدم به آبروی امام حسین سفر مخلصانه و مقبول و با عافیت کربلا را نصیب همه ما بفرما ان شاء الله گفتن قافله رسید کربلا یکی از خوبان عالم که اصلاً از این سه جریان خبر نداشت اومد پیش من به من گفت که یه چیز عجیب و غریبی دیدم گفتم چی دیدی گفت تو عالم خواب یا مکاشفه حالا تردید از منه دیدم آقا امام حسین یه دفتردار دارد به رئیس اون کسی که دفتردارشونه به اون دفتردارشون دارند می فرمایند بنویس اینایی که من میگم و اون دفتردارم می نویسه.

آقا امام حسین فرمودند: بنویس میرزا جعفر هیزم شکن در یزد گفت السلام علیک یا اباعبدالله این نوشت آقا امام حسین فرمودند بنویس فلانی هم بند زین اسب زائر ما را محکم کرد اون نوشت فرمودند بنویس فلان مرد زرتشتی هم پول هیزم زائر ما را پس داد آقای دعائی میگن وقتی که من برگشتم یزد چک چک رسیدم ظاهراً گفتم منبر بر من میذارید منبر گذاشتن زرتشتی هام جمع شدن من این داستان را براشون گفتم و عجیبه ببینید کسی خدمت به آقا امام حسین بکنه خدمت به زائر امام حسین بکنه خدمت به هیئت امام حسین بکنه چطوری أجرش میدن میگن منبر رفتم و این داستان را گفتم تو اون جلسه اون زرتشتی که پول هیزم را پس داده بود موفق شد حسینی شد شیعه شد خب کوتاه بگم امروز مصیبت که شما هم به اداراتون برسید میگه وایستاده بودم دم دروازه تماشا می کردم سرهای بریده را که آورده بودند آقا دیدم حرمله با سرعت داره میاد خدا لعنتش کنه ولی یه سر بریده مثل ماه به گردن اسبش بسته است میگه این سر بریده گاهی به زمین می افتاد آه گاه به زمین می خورد میگه دقت کردم دیدم این سری که مثل ماه می درخشه به گردن اسب حرمله این سر کیه نزدیک شد دیدم سر قمر بنی هاشم است میگه یه چیز دیگه هم دیدم دیدم یه مردی یه سر بریده ای اونم به گردن اسبش آویزان کرده ولی یه نوجوانی دنبالش می دَود گفت دیدم این نوجوان هر جا این میره اینم می دود یه وقت اون صاحب سر بریده که رو اسب سوار بود نگاه کرد به این نوجوان گفت برا چی هر جا من میرم تو دنبال من میای؟ گفت آخه این سری که به گردن اسبت آویزان کردی سر پدر منه گفت نوجوان تو پسر کیستی؟ گفت من پسر حبیب بن مظاهرم (اللهم إنا نسئلک و ندعوک و نرجوک) آقا غنیمت بدانید این دعاها را به مسلمانان غزه خیلی دعا کنید آقا سلاح ندارند دوا ندارند غذا ندارند بی پناه هستند گفتن حداقل شصت هواپیما برا یک میلیون و نیم جمعیت ببینید شصت هواپیمای نظامی غیر از هلیکوپترها غیر نیروی دریایی برا یک میلیون و نیم جمعیت در محاصره چی میشه اللهم إنا نسئلک و ندعوک و نرجوک بإسمک العظیم الأعظم یا الله...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا وجود أنور و أقدس أطهر امام زمان ـ علیه السلام ـ از آفات و بلیات مصون و محفوظ بدار.

توفیق درک حکومت و دولت رضایت نصرتشون نصیب ما و فرزندان و دوستان ما بگردان.

خدایا یا رب العالمین به فضل و کرمت همه ما را تربیت الهی بفرما.

همه شکست های ما را همه ضررهای ما را همه عقب افتادگی های ما را خدا به فضلت جبران بفرما.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

همه مسلمانان جهان را مخصوصاً شیعیان را خدا مسلمانان غزه را نصرت و پیروزی عنایت بفرما.

به آبروی اباالفضل دشمن قهار اسرائیل را نابود بگردان.

آمریکا و اسرائیل و انگلیس و هوادارانشون نابود بگردان.

خدایا به آبروی زینب کبری باران رحمتت بر مسلمین نازل بفرما.

باران رحمتت بر این دیار نازل بفرما.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

حاجات همه ما و حاجات حقه همه حاجتمندان مقضی بخیر بدار.

کشور ما و رهبر معظم ما معزز و منصور بدار.

به رحمتک یا أرحم الراحمین.

بخش تهیه محتوای سایت تخصصی منبرها

 

کلمات کلیدی: